
زندگي اسم نيست ، فعلي ست در حال شدن
عشق نيست ، عاشق شدنه
ترانه نيست ، آواز خوندنه
رقص نيست ، رقصيدنه
بايد هر لحظه شو جشن بگيرم ، كه زنده م
هر چند از پا افتادم ، خم شدم ، اما هنوز اينجام ، نشكستم
هنوز احساس دارم ، موسيقي رو مي شنوم ، طعم بارون رو مي چشم ، بازيگوشي مي كنم ،
با صبر باز هم امتحان مي كنم ،کی میدونه؟ شايد هم خوب از آب در بياد !
اگه با يه طومار بلند از بدبختي بميرم و به اون دنيا برم يعني اينكه : خودم اينطور مي خواستم .
پس يادم باشه :
اگه تغيير نكنم " مي پوسم"
پ.ن : اگه دلت خواست تو هم یادت باشه! !

پرواز چه حس و حال خوبی داره
از پیله تنهایی
مثل رقص باد بادک
به انتهای بودن
بی هیچ انتظاری
بی هیچ حسرتی
وحتی بی هیچ بهانه ای....!
پ.ن : من به یک کوچه گیج و به یک زمزمه عابر مست ,همراهم.
عصباني بود ، رفت جلوي آينه، يه نگاهي به خودش انداخت تا ببينه چيزي روي پيشونيش نوشته ؟ دنبال يه جمله مي گشت ، يه چيزي مثل" خر بزرگ" يا " بسيار احمق"
يا هر چيزي تو وادي اين واژه ها .
سر خودش داد زد و پرسيد : چرا آدما اينقدر رند و شياد شدن؟ چرا اينقدر از حس و ذهن و عشق و وقت و ..... من سوءاستفاده مي كنن؟ چرا به خودشون اجازه ميدن هر زمان كه اراده كنن يا نياز دارن يادم بيفتن ؟ و بدتر از اون، اگه خودم نياز داشته باشم يا حتي بخوام با يكيشون فقط دردودل كنم، هيچكدومشون وقت ندارن كه حتي به حرفام گوش بدن ، چه برسه به اينكه ...........، و در كل درست حسابي شدم آلت دست اين واون كه فقط ازم توقع دارن .
يعني آدما فقط دارن بهم ميگن :
الآن مي خوام باشي ، پس حق دارم و بايد باشي .
الآن نميخوام باشي، پس حق نداري و نبايد باشي.
خلاصه كلي با خودش كلنجار رفت و هزار بدو بيراه نثار خودشو آدما كرد تا بالاخره به خودش جواب داد :
شايد بعضي آدما رند يا شياد باشن يا آلت دست شدي يا هر چيزي كه تو مي گي ،
ولي تو رهبر اركستر سمفونيك احساس وذهن خودتي و موسيقي كه داري رهبري مي كني ، به شنونده اين پيامو ميده :
" با برخوردم ،رفتارم و حرفام و ....... به تو اعلام مي كنم : از من سوء استفاده كنيد چون از هر نظر آمادگي دريافتشو دارم و همه نتهاي اين سمفوني رو با طبل و شيپور تو ميزان كردم "
"خوب پس به جاي اينكه سر خودت داد بزني : يه حساب بانكي جدید واسه احساست باز كن و ببين احساستو خرج كي مي كني . چرا؟ چقدر ؟ ارزش احساستو داره ؟ يا نه!"
پ.ن ۱: جایی خوندم :واسه شكستن يه دل فقط يه لحظه وقت مي خواد.اما واسه اينكه از دلش در بياري شاید هيچ وقت فرصت نداشته باشي
پ.ن ۲ : آهای دنیا ُزیادی زور نزن ُاین چینی بند زده دیگه جایی واسه بند زدن نداره
پ.ن ۳: کارایی که باید انجام می شد ُ انجام شد ُ منتظرم
قرار بود از خودم سؤال كنم و جواب بدم و بذارم تو وبلاگم . تموم سوالها و جوابهايي كه بايد مي دادم رو در قالب نوشتن " زندگي كله شق" رو كاغذ آوردم و اين قصه واقعي رو دادم به يكي از دوستانم كه از بچگي با هم بزرگ شديم ، بخونه.
خوب اون دوستيه كه زيروبم شخصيت و زندگي منو مي شناسه، ولي بعد از خوندنش فقط گريه مي كرد و بهم گفت: واقعاً ميخواي همه اينارو بذاري تو وبلاگت ؟مگه ديوونه شدي ؟
پرسيدم چطور؟ گفت : من كه تو همه لحظه هاي تو بودم، طاقت نياوردم ، از اين همه طاقت تو ،
از اين همه تلخي كه مثل زهر مار داره خفه م مي كنه .
اگه نميشناختمت و باهات نبودم فكر ميكردم اينو يه رمان نويس نوشته كه با تخيلش مي خواد بره رو اعصاب خواننده ش و كلي هم بهش بدو بيراه مي گفتم .پس اگه دوستاي دنياي مجازيت رو دوست داري نذار بخوننش.
گفتم : آره ، دوسشون دارم پس نمي ذارم بخوننش.
اين روزاي بيخودي پشت سر هم ميان و ميرن و همه بهم ميگن : چرا خودتو كشيدي كنار؟ منم ميگم : كنار نكشيدم ، مي خوام با خودم گشتي بزنم، گپي بزنم ، از خودم سؤال كنم و
بي رو دربايستي به خودم جواب بدم.
از چي بدم مي ياد يا خوشم مياد ، بايد بدونم تا حالا چه بلايي به سر خودم ، روحم ، حسم ، دلم ، ذهنم و چه بلايي به سر همه اينا ، در مورد آدماي دوروبرم ، اونايي كه اومدن ، رفتن و يا هستن ، آوردم يا دارم ميارم .
اسمشو خودشناسي ، روانكاوي ، امتحان ، محاكمه يا هر چيزي تو اين وادي ها نميذارم.
فقط مي خوام بدونم تا حالا كجاي كار بودم و خبر داشتم يا نه. مي نويسمشون ، ثبتشون مي كنم تا بخونمو يادم نره . آخه ما آدما زود زود يادمون ميره. بايد بدونم كدومشو بايد تغيير بدم ، كدومش بايد ثابت بمونه يا كلاً از بين بره.
از اين به بعد كه نمي دونم تا كي طول مي كشه، چند تا پست مي ذارم و تو هر كدوم به چند تا از اين هزارويك سؤال جواب ميدم.
شايد اين سؤالها ( بي ربط يا با ربط ولي ساده) واسه خواننده قلم كله شق هم پيش بياد و بخواد بعد از يه روز شلوغ و پر از روزمره گي ، گهگاهي سري به خودشم بزنه.
پ.ن: همین روزا ..با سوالهایی از کله شق... و جوابهای بی رودر بایستی که باید بده...میام
پنجشنبه شبی دوباره و هیاهوی وقیح شهر ،تازیانه باد و رگبار
با کسی کارم نیست،دوباره زیر و رو شدم
_"دوباره که داری لنگ می زنی!
تموم کن این مرثیه رو
آخه آدم با این همه قصه و آواز
اینقدر یاغی میشه؟؟شدی یه مترسک بی قصه"
_"ميگي چيكار كنم؟ ميبيني كه ، قصه من خونده شده س ، يه قصه بي آرزو كه خوندن نداره "
_"نگاه کن
تو خم پس کوچه های زندگی
آرزوهاتو گم کردی"
_"آره مي دونم ،تازه اگه پيداشون كنم به چه دردم مي خورن؟"
_" پس خودت چي ؟ "
_"خودم؟؟؟ از بس دنبال خواسته های این و اون بودم يادم رفت ، خودم هم هستم. ولش کن.
ولي فقط مي تونم به احترام اون همه حرف و آرزو كه تو دلم پوسيدن ، سكوت كنم."
_"تكليف عشق چي ميشه ؟"
_"ديگه باوري واسه عشق برام نمونده."
_"گوش کن ،میشنوی؟؟
تلنگر بارونه ،نفسی تازه کن ،پنجره رو باز كن
شاید زمزمه انتظار داره تموم می شه."
_" انتظار وقتي معني داره كه چشم منتظري داشته باشي ،من كه منتظر چيزي نيستم"
_" یعنی منم برم؟"
_ " آره برو ، ولي يادت نره ، وقت رفتن تكه پاره هاي اين مترسك بي قصه رو با خودت ببري،
ديگه نميخوام ببينمش."
پ.ن : اين قصه نيست، حال واقعييه كله شق بی آرزوست كه بايد......!

يكديگر را وعده داديم به كاخ بلور
چهارچوب پنجره تنهايي را
به روي باد غربت بستيم
راهي شديم
به سر خط مقصد سبز
خانه اي ساختيم پشت پس كوچه ما
رنگ پاشيديم به ديوار خيال
سفره مان پر بود از نان عطش
زير باران وعده گاهي بي چتر
قرار هم قدم بودن با نبض وفا
قيل و قال لب عشق
پچ پچ خاطره ها
خنده هاي پر سلام
اين همه ما بوديم
يادت رفت؟؟
پ.ن:وقتی کله شق این شعرو گفت که این همه عشق آبکی دوروبرش دید!